ترمهترمه، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره

ترمه دختر اصیل ایران زمین

این روزهای زندگی و اون روزها که گذشت

1391/3/7 19:06
667 بازدید
اشتراک گذاری

 

از  آذر90 تا انتهای فروردین 91

دُخی جونم

این چند وقت خیلی ناراحت و خسته و عصبی بودم

که هنوز پس لرزهاش تو روحم و جسمم مونده اما داره میره بیرون

از نیمه دوم آذر که مالک محترم منزلمان تذکر تحویل و تخلیه را به علت فروش منزلش را داد تا اخر فرودین ما به دنبال خونه میگشتیم

حالا در نظر داشته باش که هم خونه باید میدیدیم و هم اینکه باید به حرف این دو سالمند بالای 80 سال گوش میدادیم و مثل بچه آدم میموندیم در منزل تا مشتری بیاد برای خرید خونشون ....

به تمام معنا روانی شدم ..اولش به خاطر آشنایی و در ضمن همسایه بودن ما مستاجر عزیز با مالک ناعزیز ، رضایت دادم به همکاری باهاشون که خونشون به فروش بره

دهنم من رسما سرویس کردن با استدلال هاشون و شک هایی که بهمون داشتن که :

بودید  تو خونه و باز نکردین در بروی مشتری

از اون طرف خونه برای اجاره پیدا نمیشد ...چرا چون کسی تا آخر خرداد که خونه تخلیه نمیکنه

وسط این هاگیر واگیر یک پول فسقلی  اومد دستمون که تصمیم گرفتیم از دستش ندیم و هرجا که شد خونه بخریم تا بعدا ببینیم چی میشه

رفتیم تو فاز پسندیدن خونه جهت خرید...ای بیداد خونه به اندازه خون باباشون هرروز داشت گرون میشد

داشته باشید وقت کم ما ، گرفتاری پدر شما و سیر صعودی قیمت  منزل

 القصه یکماهی رو گشتیم و چرخیدیم  در انتهای بهمن ماه و اوایل اسفند به  سلامتی

یکمی بالاتر از شمال شهر که داره میره به سمت مرز بین این شهر و شهر بعدی

که سر اون کوی و برزن هم به مدد پروردگار هایپر ایستار شهرمون هم افتتاح شد آپارتمان خریدیم دو خوابه  120 mm+اندکی ... اما نیمه کاره ..وسط ماجرا حالا بدو دنبال کاشی ...بدو دنبال سرامیک برو بالا سر اوستا  و بنا .........

و یهو میدیدیم صاحبخونه بالا سرمونه که : چی شد نبودین خونه .؟؟ مشتری اومد و پرید یا بودین در و باز نکردین

در این بین عید شد و سال تحویل شد و خونه هم فروش رفت و صاحبخانه به ما مستاجر گفت قبل از عید فروختمش و شما با احتساب 15 روز عید باید اول اردیبهشت تخلیه کنید

منم دیگه رفتم تو کار تولید و صادرات خمیر اعصاب که فرمولش را خودم ابداع کرده بودم...

 دوباره بگرد ...خونه نبود و منم حاضر هم نبودم جای کوچیک هم برم   چرا چون از هرچی وسایل بگی انبار کردم

جای دور از شهر هم نمیخواستم باشم..

اپارتمان بدون بالکن هم پسندم نبود و اتاق کمد دار خوب هم میخواستم و آشپزخونه کم کابینت هم کار مارو راه نمی انداخت

قیمت اجاره هم به جیبمون  باید میخورد

خلاصه بعد ازهر روز گریه و التماس به خدا گرفتن دامن 14 معصوم یک کلبه ای پیدا شد که فقط خدا به دادمون رسید تا با صاحبخونه قبلی به خیر و خوشی بدرود بگیم

البته اینجا ایرادات خودشو داره که اگر در وضعیت عادی بود هیچوقت نمیومدم بشینم توش اما در اون بحران ، یک هدیه نفیس از جانب خدا بود

در آخر از مامانم و بابام و خواهرهای گلم و مریم عزیزم همسایه محترم که تو بهش میگی عمه مریم نهایت سپاس را دارم

واقعا مثل همیشه بهم کمک رسوندن و روحیه دادن و خاله ها که دیگه هم از بابت نگهداری تو و هم کمک به اسباب کشی سنگ تموم گذاشتن

بابات هم که هنوز داره میدود...کارش و مشغله اش خیلی زیاده و این گسترش تولید محصول خیلی پر زحمته

همیگتون برام سنگ تموم گذاشتید

دوستتون دارم

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (16)

مامان سانای
8 خرداد 91 8:50
روزگار می گذرد خواهی نخواهی.
خدا را شکر بالاخره از دست صاحبخونه راحت شدین .خونه جدیدتون هم مبارک باشه .ایشالله کارهاش زود تموم بشه وزود برین به خوبی خوشی زندگی جدیدی را در خونه نو شروع کنید


مرسی نازنینم
مامان نيروانا
8 خرداد 91 11:00
هاله ي عزيزم، خدا رو شكر كه سختياش تموم شده. ميدونم خيلي درگير بودي ولي با همه ي اين درگيريا مهرت لحظه اي كمرنگ نشد و هميشه دست و دل مهربونت به كار عاشقيَت بود. برات خوشحالم كه يه پروسه ي سخت رو پشت سر گذاشتي. براي ما هم دعا كن تا به همين زوديا يه تصميم اساسي براي زندگيمون و اينكه آشيونه اي دست و پا كنيم بگيريم. ترمه ي نازت رو ببوس. ما هم دوسِت داريم


عزیزم از این همه مهربونت ممنونم
انشاا هرچی بهترینه براتون پیش بیاد
مامان خورشيد
8 خرداد 91 14:07
واي عزيزم چه گذشته بهتون توي اين مدت. حالا خدا رو شكر كه جابجا شدين و مباركه خونه ايي كه خريدين. الهي هرچه زودتر خستگيتون در بره و توي اين خونه فقط شادي باشه و سلامتي.


با همه خستگیهاش فعلا تموم شده تا ببینیم بعدا چه شود
الهه مامان یسنا
9 خرداد 91 10:25
حسته نباشید جانانه بعد از این همه دوندگی. حق داری دنبال خونه بودن و گشتن دنبال خونه یه کار خیلی خیلی سخته. خدا قوت


قربونت برم
الهه مامان یسنا
11 خرداد 91 10:07
سلام دوست خوبم یسنا تو مسابقه نی نی و شکلک شرکت کرده دوست داشتین برین به این آدرس و بهش رأی بدین http://noruz1391.niniweblog.com/post865.php
فریبا
12 خرداد 91 2:18
پس بی دلیل نبوده این غیبت طولانی!...
ای جانم چقدر سخت گذشته...
ولی خب بعد از هر سختی ای، آسایشه...


امیدوارم
مامان آرش
19 خرداد 91 15:44
سلام خوبه كه هنوز ادامه دادين من كه از وقتي كارم شروع شده و مخصوصا بعد از راه افتادن آرش كمتر مي تونم بيام سر بزنم.موفق باشيد
مامان خورشيد
22 خرداد 91 12:40
الهي همه مشغله هايتان شادي باشد. دلتنگتان شديم.


به زودی میام
و دل به دل راه داره
مامان علی خوشتیپ
22 خرداد 91 14:01
خدا قوت عزیزم.دیدم یه مدت نبودین.مبارک باشه خونه جدید
ایشاالله که زودتر تو خونه خودتون برید و همیشه درکنار هم لحظات پر از شادی و همراه با آرامش خاطر داشته باشین
دلم برای ترمه جون خیلی تنگ شده.ببوسیدش از طرفم


ممونم عزیزم
مامان علی خوشتیپ
24 خرداد 91 7:48
سلام هاله جون.خوبی؟من اینجا نظر گذاشته بودم.فکر کنم ذخیره نشده
(


سلام عزیزم
فرصت خوبی رو من از دست دادم که ندیدمتون
مریم مامان ملینا
24 خرداد 91 11:45
درکت میکنم هاله جون
ماهم این مدت درگیر این مسائل بودیم و واقعا کار سختیه هم خرید هم اجاره، چون هیچکی خونه ی خوبشو نه میذاره واسه فروش نه واسه اجاره به مشاوراملاک و ....
ولی به هرحال امیدوارم خونه پر از شادی و برکت باشه واستون و هرچه زودتر خونه خودتون آماده بشه برین توش


امیدوارم همه زندگیشون پر از برکتی بشه که تقریبا نایابه
محمدمهدی
24 خرداد 91 11:51
سلام کوچولوی نازنین خوشحال میشم بهم سر بزنی
علی...قهرمان کوچک
24 خرداد 91 13:03
سلام من تازه وبلاگ نویسی رو شروع کردم واز دیدن وبلاگ فوق العاده زیباتون لدت بردم دوست دارم وبلاگ علی من رو هم تو لینک دوستان قرار بدین ممنونم


چشم حتما
فهيمه
4 تیر 91 15:49
سلام عزيزم.اميدوارم خستگيه اسباب كشي از تنت بيرون رفته باشه.


کمی تا قسمتی هنوز ادامه داره
ستاره زمینی
12 تیر 91 20:32
لاله
2 مرداد 91 13:37
باور کن برای من اسباب کشی شما سخت نبود به غیر از اون پارت آخر شب که هزچی جمع می کردیم تموم نمی شد . ولی خدا رو شکر که تمووووووووم شد و الان حسابی جا افتادی