این روزهای زندگی و اون روزها که گذشت
از آذر90 تا انتهای فروردین 91
دُخی جونم
این چند وقت خیلی ناراحت و خسته و عصبی بودم
که هنوز پس لرزهاش تو روحم و جسمم مونده اما داره میره بیرون
از نیمه دوم آذر که مالک محترم منزلمان تذکر تحویل و تخلیه را به علت فروش منزلش را داد تا اخر فرودین ما به دنبال خونه میگشتیم
حالا در نظر داشته باش که هم خونه باید میدیدیم و هم اینکه باید به حرف این دو سالمند بالای 80 سال گوش میدادیم و مثل بچه آدم میموندیم در منزل تا مشتری بیاد برای خرید خونشون ....
به تمام معنا روانی شدم ..اولش به خاطر آشنایی و در ضمن همسایه بودن ما مستاجر عزیز با مالک ناعزیز ، رضایت دادم به همکاری باهاشون که خونشون به فروش بره
دهنم من رسما سرویس کردن با استدلال هاشون و شک هایی که بهمون داشتن که :
بودید تو خونه و باز نکردین در بروی مشتری
از اون طرف خونه برای اجاره پیدا نمیشد ...چرا چون کسی تا آخر خرداد که خونه تخلیه نمیکنه
وسط این هاگیر واگیر یک پول فسقلی اومد دستمون که تصمیم گرفتیم از دستش ندیم و هرجا که شد خونه بخریم تا بعدا ببینیم چی میشه
رفتیم تو فاز پسندیدن خونه جهت خرید...ای بیداد خونه به اندازه خون باباشون هرروز داشت گرون میشد
داشته باشید وقت کم ما ، گرفتاری پدر شما و سیر صعودی قیمت منزل
القصه یکماهی رو گشتیم و چرخیدیم در انتهای بهمن ماه و اوایل اسفند به سلامتی
یکمی بالاتر از شمال شهر که داره میره به سمت مرز بین این شهر و شهر بعدی
که سر اون کوی و برزن هم به مدد پروردگار هایپر ایستار شهرمون هم افتتاح شد آپارتمان خریدیم دو خوابه 120 mm+اندکی ... اما نیمه کاره ..وسط ماجرا حالا بدو دنبال کاشی ...بدو دنبال سرامیک برو بالا سر اوستا و بنا .........
و یهو میدیدیم صاحبخونه بالا سرمونه که : چی شد نبودین خونه .؟؟ مشتری اومد و پرید یا بودین در و باز نکردین
در این بین عید شد و سال تحویل شد و خونه هم فروش رفت و صاحبخانه به ما مستاجر گفت قبل از عید فروختمش و شما با احتساب 15 روز عید باید اول اردیبهشت تخلیه کنید
منم دیگه رفتم تو کار تولید و صادرات خمیر اعصاب که فرمولش را خودم ابداع کرده بودم...
دوباره بگرد ...خونه نبود و منم حاضر هم نبودم جای کوچیک هم برم چرا چون از هرچی وسایل بگی انبار کردم
جای دور از شهر هم نمیخواستم باشم..
اپارتمان بدون بالکن هم پسندم نبود و اتاق کمد دار خوب هم میخواستم و آشپزخونه کم کابینت هم کار مارو راه نمی انداخت
قیمت اجاره هم به جیبمون باید میخورد
خلاصه بعد ازهر روز گریه و التماس به خدا گرفتن دامن 14 معصوم یک کلبه ای پیدا شد که فقط خدا به دادمون رسید تا با صاحبخونه قبلی به خیر و خوشی بدرود بگیم
البته اینجا ایرادات خودشو داره که اگر در وضعیت عادی بود هیچوقت نمیومدم بشینم توش اما در اون بحران ، یک هدیه نفیس از جانب خدا بود
در آخر از مامانم و بابام و خواهرهای گلم و مریم عزیزم همسایه محترم که تو بهش میگی عمه مریم نهایت سپاس را دارم
واقعا مثل همیشه بهم کمک رسوندن و روحیه دادن و خاله ها که دیگه هم از بابت نگهداری تو و هم کمک به اسباب کشی سنگ تموم گذاشتن
بابات هم که هنوز داره میدود...کارش و مشغله اش خیلی زیاده و این گسترش تولید محصول خیلی پر زحمته
همیگتون برام سنگ تموم گذاشتید
دوستتون دارم


این روزهای زندگی و اون روزها که گذشت
